Saturday, 21 December 2013

جامعه شناسی استحمار؛ مشارکتی در نظریه های سلطه


جامعه‌شناسی استحمار

مشارکتی در نظریه‌های سلطه

سارا شریعتی

سخنرانی در همایش بین المللی تفکر اجتماعی و جامعه در خاورمیانه معاصر- تهران

آذرماه 1392


یکی از مواردی که در بسیاری از کشورهای اسلامی، از عراق گرفته تا افغانستان، سوریه، پاکستان، بنگلادش...  به چشم می خورد، خشونت های پیاپی و جنگهای ناتمام فرقه ای، مذهبی، قومی و سیاسی... است. در خارج از کشورهای اسلامی نیز، باز این خشونت های اعمال شده توسط مسلمانان است که به خبر روز بدل می شود، خشونتهایی که وجهی واکنشی دارد و با هدف قرار دادن نمادهای غرب، سلطه یا استعمار پیشین به تعبیری "مقابله به مثل" می کنند. این خشونت ها مشاهده گر را اغلب با این پرسش مواجه میکند که آیا دو قرن پس از طرح مساله ی پیشگامانی چون سید جمال، ما ساکنان کشورهای اسلامی، همچنان در چنبره ی معضل عقب ماندگی و انحطاط گرفتاریم؟ عقب ماندگی ای که امروز در سیمای خشونت جلوه گر می شود؟ خشونتی که این کشورها را ناامن و بی ثبات کرده  است و مسلمانان را به عنوان جامعه ی هدف، مقصر و مسئول این وضعیت شناسایی می کند؟ آیا پیشرفت قابل توجه بسیاری از این کشورها در زمینه ی آموزش، بهداشت و درآمد، بر "زخم عفب ماندگی"مرهمی نبوده است؟ برخی با به پرسش کشیدن اصل مساله، با آمار و ارقام اثبات کرده اند که خشونت پدیده ای خاص کشورهای اسلامی نیست و از اتفاق خشن ترین کشور جهان سالوادور است که روزانه دهها جرم و جنایت و خشونت را به نام خود ثبت میکند، کشوری که از نظر مذهبی از کشورهای کاتولیک متعصب به شمار می رود.اما اگر جدا از جرم و جنایتهای معمول، صرفا خشونتی را که به نام دین اعمال می شود  مبنا قرار دهیم، می توان خشونت در کشورهای اسلامی و توسط مسلمانان را به عنوان یک "مساله" شناسایی کرد و نشان داد که چطور یک فیلم ضد اسلامی، یک کتاب پر مناقشه، یک کاریکاتور تحریک آمیز، توهین به اماکن مقدس و مذهبی شیعیان یا اهل تسنن... کشورهای اسلامی را یکباره به انبار باروت بدل میکند و منجر به بدتر ترین خشونتها می گردد. 

دو پاسخ متضاد به چرایی این وضعیت وجود دارد. دو پاسخ ظاهراً متضاد اما در واقع پاسخ‌های ساده و پرکاربرد. پاسخ‌هایی که مسئله را با هدف‌قراردادن یک دشمن مشخص حل می‌کند.

اولین پاسخ، اسلام است. برخی حتی از" ژن خشونت در اسلام "نام بردند و از واژه هایی چون جهاد یاری گرفتند و به متفکرانی چون سید قطب استناد کردند. این پاسخی بود که در خارج از حوزه ی کشورهای اسلامی بسیار کاربرد داشت.

دومین پاسخ، پاسخ درونی کشورهای اسلامی بود. عامل اصلی خارجی است؛  استعمار و امپریالیسم جدید. با این استدلال که در همۀ این فجایع دست خارجی در کار است که ما را به جان هم می‌اندازد. این پاسخ نیز در تسکین دردهای جوامع اسلامی بسیار کاربرد داشته است. در هردو پاسخ عناصری از واقعیت تاریخی، بدان مقبیولیت میداد. در تحلیلی دیگر اما، برخی با تکیه بر عوامل عینی  چون فقر، تضاد طبقاتی، استبداد ... ، هرگونه مداخلۀ عنصر دینی، ذهنی و سوبژکتیو را در توضیح این شرایط مردود شمرده‌اند و  خشونت‌های دینی  را در خشونت ساختارهای اجتماعی جست‌و‌جو کرده‌اند.

پیش از بسط بحث، اشاره به چند نکته از نظر رفع ابهام ضروریست. اول آنکه استفاده از اصطلاح «کشورهای اسلامی» به‌معنای یکسان‌گرفتن آنها نیست. کشورهای اسلامی مجموعه‌ای بسیار ناهمگون‌اند. از آسیا و آفریقا گرفته تا اروپا و خاورمیانه، از ایران، تا عربستان، ترکیه، بوسنی، آلبانی، چچن، مالزی و اندونزی...را دربرمی‌گیرد. کشورهایی  که از نظر شاخص‌های پیشرفت موقعیت متفاوتی دارند. در نتیجه نمی‌توان بحث خشونت را به کل این مجموعۀ ناهمگون تعمیم داد. دوم آنکه مبارزات رهایی‌بخش سیاسی کشورهای مسلمان در مقابله با سلطه و استبدادهای محلی خود، را نباید با خشونت‌های کور فرقه‌ای یکی دانست. هر جا سلطۀ آشکار و پنهان سیاسی و اقتصادی هست، در شکل استبدادهای محلی و سیاست‌های جهانی برای بقا ان، طبیعتاً مبارزه و مقاومت مشروعی نیز هست که قابل ستایش است. سوم آنکه در اینجا تأکید به‌طور مشخص بر نقش دین در خشونت است. خشونتی که به نام دین و برای آن انجام می‌شود و دینی را که دورکیم می‌گوید عامل انسجام و همبستگی است و سیمان جامعه، به ابزار تفرقه و جنگ‌های مذهبی بدل کرده است.

استحمار، معنا، جایگاه  و کاربرد آن آثار شریعتی:

یکی از نظریاتی که در تحلیل این شرایط می‌تواند راهگشا باشد نظریۀ استحمار نزد شریعتی است. این مفهوم که یکی از ابداعات واژگانی شریعتی در دهۀ پایانی زندگی اوست، در چارچوب فکری-تحلیلی وی جایگاهی مرکزی دارد. از نظر وی علت‌العلل همۀ نابسامانی‌ها تحمیق مردم و منحرف‌کردن ذهن آنها از مسائل اصلی است. 

استحمار برساختۀ فارسی-عربی شریعتی، برگرفته از حمار (حیوان چارپای بارکش، حمل بار) و تحمیق (تزویر، تخدیر، و..) به‌کار گرفته شده و در ترجمۀ لاتین آن از معادل‌هایی چون mystification, abrutissement, stupefaction, alienation استفاده شده است. در جستجوی منابع شریعتی برای برساخت این مفهوم، به موارد متفاوتی برمی‌خوریم. اولین منبع شریعتی قرآن است و این آیه که " مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً » (جمعه/ 5) .  شریعتی 7 بار به این آیه استناد می‌کند. منبع دوم را شاید بتوان عرفان ایرانی و مشخصاً ناصر خسرو  دانست که شریعتی بارها به او ارجاع داده و در ادبیات خود از این استعاره  بسیار استفاده کرده است. منبع دیگر وی ادبیات نظری غرب است از دیالکتیک ارباب و رعیت هگل گرفته تا  الیناسیون مارکس و دیسکور بندگی داوطلبانه دوبوئسی و «دیگری» هوسرل است که شریعتی به آنها ارجاع داده است.  

به نظر می‌رسد هرچه بیشتر می‌گذرد استحمار جایگاه وسیع‌تری در آثار شریعتی می‌یابد تا آنجاکه در سال 1351 عناوین وی راه می یابد و یک سخنرانی به آن اختصاص می‌دهد: «خودآگاهی و استحمار».  لحن وی در این سخنرانی لحن اورکای ارشمیدس است: یافتم! یافتم! و چندین بار اشاره می‌کند که قلم و کاغذ بردارید، دارم جزوه می‌گویم. در این سخنرانی وی تصریح می‌کند که: «استحمار علت‌العلل همۀ پریشانی‌هاست و بر دو گونه است؛ استحمار کهنه و استحمار نو».  وی دین را مهمترین ابزار استحمار کهنه می‌داند و از  دو چهرۀ «استحمارزده» نام می‌برد: «کهنه مذهبی‌ها» و«نو نیمه روشنفکران». (تاریخ تمدن. ص22 ). بحث شریعتی در یک کلام این است: سلطه، انسان را از مسیر خودآگاهی اجتماعی یعنی احساس مسئولیت در زمان و جامعه  و از مسئله یا مسائل اصلی غافل می‌کند و به مسیر دیگری می‌اندازد و با این انحراف زمینه را برای سلطۀ خود فراهم می‌کند. 

کاربرد و زمینۀ این مفهوم نزد شریعتی چندگانه و مبهم است. گاه در تعریف وسیع، با مفاهیمی چون ایدئولوژی و الیناسیون مارکسی، سحر و افسون وبری و هژمونی فرهنگی گرامشی نزدیک می‌شود. شریعتی خود به  مسخ کافکا و کرگدن یونسکو استناد می‌کند. گاه در تعریف محدودتر، تنها در زمینۀ جوامع عقب‌افتاده، جهان سوم یا آنچه خود «کشورهای عقب‌مانده» می‌نامد، به‌کار می‌رود  و به نقل از فانون می‌گوید:  «جامعه‌های عقب‌مانده، سرنوشت مشابهی دارند. یک درد، یک نیاز، یک انتخاب مشترک چون در برابر یک قدرت مشابه قرار گرفته‌اند، در برابر یک زمان مشترک». در مواردی، استحمار تنها در مورد کشورهای اسلامی به‌کار می‌رود  و در این حال همۀ ارجاعاتش به تاریخ اسلام و جوامع اسلامی است و می‌نویسد: « اسلام در تاریخ بعد از پیامبر، وسیلۀ استحمار می‌شود». در اینجا استحمار با مفاهیمی چون فریب، تحمیق، اغفال‌کردن، آدرس غلط دادن، جنگ زرگری راه انداختن، پیوند می‌یابد. پادزهر استحمار را شریعتی در آگاهی و خودآگاهی شناسایی می‌کند. این آگاهی اما به نظر می‌رسد مقوله‌ای سوبژکتیو و فلسفی-کلامی نیست بلکه آگاهی  متعینی در زمان و مکان  است و با شیوۀ زندگی  و شرایط زیستی پیوند خورده است.

شریعتی این مفهوم را در ذیل جامعه‌شناسی معرفت ارائه می‌دهد و به «کادرهای اجتماعی معرفت جامعهشناختی» گورویچ ارجاع می‌دهد. گورویچ در این مقاله معرفت جامعه‌شناختی مارکس و دورکیم را در چارچوب‌های اجتماعی زمان خود قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که تا چه حد از شرایط تاریخی و اجتماعی تأثیر پذیرفته‌اند. اگر بخواهیم به تأسی از گورویچ، کادرهای اجتماعی معرفت شریعتی را که به برساخت این مفهوم انجامید تعیین کنیم، می‌توان بر سه عامل تکیه کرد: 1. استعمار. استعمار در زمان شریعتی واقعیتی زنده است. شریعتی در فرانسه به‌عنوان یک قدرت استعماری زندگی کرده است و در  مبارزات آزادیبخش الجزایر برای کسب استقلال و همچنین در مبارزات نهضت ملی برای استقلال ایران مشارکت داشته است. در نتیجه مسئلۀ استعمار برای وی موضوعیت دارد. 2. مدرنیزاسیون پهلوی که  با دمکراتیزاسیون همراه نبود و در نتیجه نقد این مدرنیزاسیون و استبداد از ارکان اصلی مباحث شریعتی است. 3. زیستن در جامعه‌ای که در آن به تعبیر خودش یک «کلاسیسیسم راکد موروثی ابدی‌نما» حاکم است و در آن  نقد دین -که در آلمان به گفتۀ مارکس به پایان رسیده است- هنوز آغاز نشده است. در این چار چوب‌های اجتماعی است که شریعتی به طرح بحث استحمار می‌پردازد و  ثقل این مفهوم را بر  سلطه  استوار می‌کند. سلطه از مفاهیم پر تکرار آثار شریعتی است .

عناصر تشکیل‌دهندۀ این مفهوم نزد شریعتی را می‌توان در  محورهای زیر دسته‌بندی کرد:

استحمار نزد وی با مفهوم سلطه پیوند می‌خورد. سلطۀ یک قدرت حاکم بر زمان. یک  تثلیث حاکم بر تاریخ، زر و زور و تزویر. ملا، مترف و رهبان. تیغ و طلا و تسبیح.  سلطۀ «روباه و موش و گرگ بر سر خلق که همه میش‌اند».  سلطه‌ای که جامعه را به فرادست و فرودست تقسیم می‌کند: «تیغ جلادان سه‌گانۀ تاریخ در میانۀ بنی‌آدم افتاده و توحید بشری را قطعه‌قطعه کرده است: ارباب-نوکر. حاکم-محکوم، سیر-گرسنه، غنی-فقیر، خواجه-بنده، ظالم-مظلوم. ...استحمارگر-استحمارشده».. «نظامی که بر تاریخ حکومت می‌کند». وی سلطه را با این تثلیث تعریف می‌کند، قدرت سیاسی در سیمای استبداد و زور، قدرت اقتصادی در سیمای استثمار و زر و قدرت مذهبی در سیمای استحمار و تزویر. در این تعریف،  استحمار  یکی از ضلع‌های نظام سلطۀ حاکم بر کل تاریخ است. از نظر شریعتی اضلاع سلطه جز در رابطۀ با هم امکان بقا ندارند. استبداد نمی‌تواند بدون استثمار بقا یابد و این دو به نظام مشروعیت‌بخشی نیاز دارند که استحمار فراهم می‌کند. اما مهمترین ضلع این تثلیث را شریعتی بر استحمار مبتنی می‌کند.

اگر بخواهیم از دسته‌بندی سلطه در نزد وبر استفاده کنیم، می‌توان گفت که سلطه استحمار کهنه در جوامع اسلامی از نوع سلطۀ سنتی است که در آن قدمت تاریخی، عادات فرهنگی و میراث دینی نقش تعیین‌کننده دارند. (وبر، اقتصاد و جامعه، فصل سوم). در عین حال‌که در تحول تاریخی و اجتماعی این سلطۀ سنتی وجوهی عقلانی-قانونی و دیوانسالارانه نیز یافته است.

همچون سلطهۀ مارکسی عریان نیست، بلکه هچون هژمونی گرامشی و سلطۀ نمادین بوردیو، پنهان است، درونی‌شده  و بر اجماعی مبتنی است. با این ملاحظه که سلطه‌ای ست که به‌عنوان یک سیاست اعمال می‌شود و باورش می‌کنیم.

شریعتی  جوامع اسلامی را «جوامعی تاریخی» می‌داند و نقش دین را در این کشورها تعیین‌کننده ارزیابی می‌کند. او به نقل از ژاک برک می‌گوید: در کشورهای شرقی که دارای تمدن تاریخی بودند روح کلاسیسیم، به‌معنای گذشته، میراث و تاریخ همچنان زنده است. از نظر وی، این ویژگی، هم می‌تواند عامل ترقی باشد و هم عامل انحطاط و از خود بیگانگی. در تحلیل عقب‌ماندگی جوامع اسلامی شریعتی از مفهوم استحمار استفاده می‌کند و تاریخ سلطۀ استحماری را در کشورهای اسلامی و مشخصاً ایران، « تاریخ عوضی‌گرفتن‌ها» می‌نامد و می‌نویسد: «تاریخ ما در جهان سوم و کشورهای اسلامی تاریخ عوضی‌گرفتن‌هاست. این تاریخ را باید نوشت. تجربۀ تلخ عوضی‌گرفتن و ارتباطات عوضی روشنفکرانِ عوضی که باعث پناهنده‌شدن مردم به دامان خطرناکترین و ارتجاعی‌ترین عوامل ضد مردم گشتند». و می‌نویسد: «هزاران نفر در تاریخ اسلام کشته شدند برای اینکه آیا قران حادث است یا قدیم. این است که من متوجه شده‌ام که تمام حرف‌هایی که در بارۀ  علت بدبختی بشر می‌گویند اشتباه است. علت بدبختی بشر نه استبداد است نه استثمار و نه استعمار. علت بدبختی بشر استحمار است و باز هم استحمار. منتهی بر دو گونه. یکی استحمار کهنه، مذهبی ها و دیگر استحمار نو، نیمه روشنفکران. گرچه کهنه و نو آن فرقی ندارد، هر دو یکی است. سه  مصداق این عوضی‌گرفتن‌ها را شریعتی در تشخیص رابطۀ میان انحطاط و ریش، چادر و عقب‌ماندگی و بی‌سوادی و خط شناسایی می‌کند.  

او ایران را «سرزمین تسخیرشدۀ اقطاعی استحمار» می‌نامد. جنگ‌های مدام زرگری، ارتباطات عوضی، آدرس‌های غلط، سرگرم‌شدن به آنچه مسئلۀ اصلی نیست. شریعتی به چند دورۀ تاریخی و واکنش سه گروه مذهبی‌ها و روحانیت، مصلحان متجدد و روشنفکران چپ  اشاره دارد:

«در نیمۀ دوم قرن نوزدهم، صد سال پیش، درست در همان سال‌ها که دولت‌های اروپایی خیمه‌های سیاسی-اقتصادی و فرهنگی خود را برپا می‌کردند، و روشنفکران و دانشمندان و نویسندگان اروپایی از استثمار سخن می‌گفتند (...) «مالکیت دزدی است» نوشته می‌شد و «مانیفست» و «فقر فلسفه» و «کاپیتال» و «مقدمه‌ای بر اقتصاد سیاسی»  و آلمان و فرانسه و انگلیس صحنۀ مبارزات طبقاتی و سندیکایی بود و بحث انقلاب طبقاتی ( ...)،  در هریک از کشورهای اسلامی یک عدد امام زمان ظهور می‌کرد. و در ایران به فاصلۀ بیست سال، دو تا! که دومی به پیغمبر و بعد هم به خود خدا تبدیل شد...و کشمکش میان قدرت‌های فقیه و شیخی و صوفی و غائلۀ دین‌سازی و جنگ بابی با بهائی و جهاد در همۀ شهرها و حتی روستاها و فداکاری‌ها و خونریزی‌ها و جدال‌های فقهی و کلامی بر سر همین جور حرف‌ها!»(بازگشت به کدام خویشتن. ص 39)

«و از سی سال پیش که هم جنگ دوم جهانی در گرفته بود و غرب استعمارگر گرفتار معاصی خویش شده و فاشیسم به جانش افتاده بود و آفریقا و آسیا جان می‌گرفتند و هر ملتی در یک جبهه صریح و مصمم و حتی مسلح رویاروی استعمار زخم‌خورده و پریشان می‌تاخت و در دنیای سوم سابق مسائلی از قبیل تاریخ استعمار و انواع استعمار و جنایات استعمار و قراردادهای تحمیلی و راه‌های شکستن و راندن آن طرح بود (...) در جامعۀ ما عالی‌ترین شعارهایی که از جانب متدین‌ها، اعلام می‌شد تسخیر مجدد مدارس قدیم بود و احیای ریش‌ها و عمامه‌های از دست رفته و بازگشت به تکیه‌ها و برقراری روضه‌های خانگی و تشکیل هیئت‌های سینه‌زنی و قفل‌زنی و زنجیرزنی و... »(بازگشت به کدام خویش. ص 40). « شهریور بیست آمد و آزادی‌ها نثار ما شد، اما روحانیت چنان در شور و شوق بازگشت به چادر و عبا و عمامه و ریش و حوزه و شله و هئیت‌های مذهبی و برگزاری رسمی و علنی عزاداری غرق بود که  خطر را احساس نکرد». (دریغ ها. ص 29).

گروه دومی که شریعتی مصداق ارتباط گرفتن‌های عوضی می‌داند، «مصلحان متجدد»است. «مصلحان متجدد چه کردند؟ باز یک نوع امام زمان بازی و پیغمبرسازی مدرن باب روز. قرآن «ورجاوند بنیاد» تدوین‌کردن و در رد امام صادق کتاب نوشتن و مبارزه پیگیر علیه کلمات عربی و خط فارسی آغاز‌کردن و انحطاط و فقر ملت و همۀ بدبختی‌ها و بی‌عدالتی‌ها  را به گردن معشوقه حافظ انداختن و شعر سعدی و مثنوی مولوی را علت‌العلل پریشانی و استثمار مردم دانستن و «جشن کتاب سوزان» برپا کردن  و شعارهای آزادی ملی و ترقی اجتماعی و هدف انقلابی ملتی را تغییر خط، جانشین‌کردن خط لاتین به‌جای خط فارسی، و تعطیل روز یکشنبه  به‌جای روز جمعه  تعیین‌کردن (...) و به قول آن روشنفکر اصلاح‌طلب نواندیش: « بمب تسلیم فرنگی را در محیط دراندازیم و از فرق سر تا ناخن پا فرنگی شویم» (بازگشت، ص 41). 

و گروه سوم، «روشنفکران مبارز چپ». روشنفکران مبارز چپ  لبۀ تیز مبارزه‌شان را در یک کشور عقب‌ماندۀ شرقی، ایده‌آلیسم فلسفی و خدا قرار دادند، نه فئودالیسم و خان!».(دریغ‌ها) آنها در مبارزه‌ای که تودۀ مردم ما علیه خان آغاز کردند اول گریبان خدا را چسبیدند و اثبات عدم وجود خدا. بعد بلافاصله گریبان روح را. و بعد یقۀ پیغمبر و امام و قرآن و علی و حسین را... و بعد ملیت و اخلاق را... و خلاصه مباحثی فلسفی و کلامی  از این  دست (...) این بود که سال‌های جنگ و پس از جنگ دوم را این‌ها با این فلسفه‌بافی و احتجاجات کلامی و مجادلات منطقی و منازعات علمی و کشمکش‌های سفسطی حرام کردند. کوشش‌ها شد تا خدا را از دل ببرند و فرصتی نشد تا خان را از ده برانند. دهقان و کارگر ما دربارۀ قرآن و نماز و علی وجدانش مجروح شد یا مشکوک اما در باب واقعیت استعمار و معنای استثمار و فلسفۀ فقر آگاهی نیافت. و مترجمان و نویسندگان ما دربارۀ ماتریالیسم و دیالکتیک و زبان‌شناسی و موتور تاریخ و ابطال نظریۀ برکلی ... کتاب‌ها و مقاله‌ها نوشتند و ترجمه کردند اما در میان صد و چند هزار نوع نشریه‌ای که به فارسی برای مردم نشر دادند، یک ترجمه از کتاب «سرمایه» دیده نشد« (بازگشت، ص 48-50).

همۀ ارتباطات عوضی، غافل‌شدن از مسئلۀ اصلی، در این تحلیل‌ها شریعتی نقش روشنفکران را برجسته  می‌کند زیرا از نظر وی، هم می‌توانند مهمترین عامل استحمار باشند و هم مهمترین عامل مبارزه و مقاومت در برابر آن. و می‌نویسد: «بزرگ‌ترين مسئوليت روشنفكر در جامعه اين است كه علت اساسي و حقيقی انحطاط جامعه را پيدا كند و عامل واقعي توقف و عقب‌ماندگي و فاجعه را براي انسان و نژاد و محيطش كشف نمايد، آن‌گاه جامعۀ خواب‌آلود و ناآگاهش را به عامل اساسي سرنوشت و تقدير شوم تاریخ و اجتماعي بياگاهاند و راه‌حل و هدف و مسير درستي را كه جامعه بايد براي حركت و ترك اين وضع پيش بگيرد به او بنماياند و براساس امكانات، نياز‌ها، درد‌ها و همچنين سرمايه‌هایی كه جامعه‌اش دارد، راه‌حل‌هایی را كه براي ملت موجود است به‌دست آورد و برمبناي يك طرح و مكتبي كه بر استخدام درست سرمايه‌ها و شناخت دقيق درد‌ها مبتني است، به پيدا كردن «ارتباط حقيقي» و «علت و معلولی» و علمي ميان انحطاط و ناهنجاري‌ها و بيماري‌ها و عوامل و پديده‌هایی كه در داخل و خارج و جود دارد بپردازد و مسئوليتي را كه خود احساس مي‌كند از گروه محدود روشنفكران به متن عام جامعه خودش منتقل نمايد و «تضاد‌هاي اجتماعي» را كه در بطن جامعه‌اش هست وارد خودآگاهي و احساس مردم كند» (از کجا آغاز کنیم، ص44).

نوآوری شریعتی زمینه‌مند‌کردن مفهوم سلطه با تأکید بر نقش دین  است که تمایز تحلیل وی، از تئوری‌های قدیم و جدید سلطه (از مارکس گرفته تا وبر و بوردیو و هونت...) است. وی  به دو دلیل، اول آنکه به موقعیت تحت سلطۀ کشورهای ما و شکاف شمال و جنوب اشاره می‌کند. دوم آنکه توجه دارد که ما در زمینۀ تاریخی«مرگ خدا » یا  « فرار خدایان» نیستیم و نقد دین تاریخی در این جامعه، برخلاف اروپا هنوز  انجام نشده است.

نوآوری دیگر شریعتی در اشاره به دو سیاست سلطه است: یکی مبتنی بر اکولتوراسیون، بر تغییر فرهنگی که در جوامع ما در شکل مدرنیزاسیون اقتدارگرایانه و مبارزه با فرهنگ دینی نمایان شد، و شریعتی از خلال مباحثی چون استحمار نو، و نقد اسیمیلاسیون فرهنگی بدان پرداخت، اما نقد این سیاست او را از نقد دین تاریخی نیز  باز نمی‌دارد و اشاره می‌کند که  یکی از سیاست‌های دیگر سلطه، حفظ همین دین موجود متصلب و منحط است و در واکنش به سیاست اکولتوراسیون نباید به دام دین سنتی غلطید که خود شکلی از  استحمار کهنه است. ازاین‌رو، وی نقادی دین تاریخی و اصلاح آن را شرط مبارزه با سلطۀ استحمار کهنه می‌داند.

با این حال، امروز که به بازخوانی این مفهوم می‌پردازیم با یک تفاوت اساسی با شرایط شریعتی روبرو هستیم: دین موجود در جوامع ما، دیگر دین به‌خواب‌رفتۀ سنتی راکد، منجمد، متصلب، تعبدی و تخدیری زمان شریعتی نیست که وی در پروژۀ انتقادی و اصلاحی خود قصد نقادی، احیا و بیداری‌اش را داشت. امروز ما با  چهرۀ دیگری از دین روبرو هستیم. دینی که مهمترین ابزار و عامل خشونت است. دینی که  در چهرۀ آنچه به غلط  بنیادگرایی خوانده می‌شود، ظاهر شده و در نام‌هایی چون سلفیسم و جهادیسم و تکفیری ...، پشت هر پروندۀ خشونتی که در اغلب کشورهای اسلامی بروز پیدا می‌کند حاضر است.  این چهرۀ دین است که با گسترش جنگ‌های فرقه‌ای، فعال‌کردن زمینۀ تعصبات کور اعتقادی و تحریک‌کردن اختلافات  مذهبی، زمینه را برای سلطۀ استعمار خارجی و سلطۀ استبداد و استثمار داخلی فراهم می‌سازد. دینی که ظاهراً بیدار است، برخاسته، سلاح به‌دست دارد  و هم از سنت و هم از مدرنیته تغذیه می‌کند. شریعتی در همبستگی میان تثلیث زر و زور و تزویر نوشته است: یکی جیب ملت را خالی می‌کند (زر)، دیگری بر گرده‌اش نشسته است (زور) و سومی در گوشش می‌خواند که  کار دنیا را به آخرت واگذار کن (تزویر). امروز اما این سومی، نقش فرعی ندارد. به مشروعیت‌بخشی سیاست و ثروت بسنده نمی‌کند بلکه خود علت، عامل و ابزار سلطه است. و شریعتی نیز بر نقش تعیین‌کننده و «علت‌العلل» استحمار به نسبت دو وجه دیگر سیاسی و اقتصادی در جوامع ما تأکید دارد.

در این حال نظریۀ استحمار شریعتی  با پرسش‌های دیگری مواجه می‌شود. آگاهی‌ای که شریعتی به‌عنوان پادزهر استحمار مطرح می‌کند، تا چه حد از امر عینی، زیستی و روزمره استقلال می‌یابد؟  آیا می‌توان به خشونتی که در کشورهای اسلامی به‌نام دین اعمال می‌شود، صرفاً با آگاهی‌بخشی روشنفکر خاتمه داد؟ یا با اصلاح ساختاری و فراهم‌کردن شرایط عینی زیستی برابر و عادلانه، می‌توان از نقش تعیین‌کنندۀ امر سوبژکتیو کاست؟  مسئلۀ مرکزی چیست؟  تضاد اصلی‌ای که نپرداختن به آن از نظر شریعتی، خود مصداق استحمار است؟

Tuesday, 22 October 2013

منهای فقر، علیه نابرابری


منهای فقر، علیه نابرابری

 

سارا شریعتی

به مناسبت رونمایی از کتاب "منهای فقر" علامه حکیمی

29 مهر 1392


مناسبت این جلسه، رونمایی از اثر علامه حکیمی تحت عنوان "منهای فقر" است و طبیعتا موضوع این جلسه، قسط و عدالت و مبارزه با فقر. نمیخواهم بحث عالمانه ای در خصوص عدالت داشته باشم. فکر کردم در این محدودیت وقت، فقط اشاره کنم به اینکه در چه حال و هوایی کتاب را دریافت کردم و چرا این کتاب برایم اهمیت یافت؟  و بعد اشاره ای خواهم داشت به ضرورت بازگشت فقر و نابرابری به عنوان سرفصلی در مباحث فکری و علوم اجتماعی ما.

هفته ی پیش از دریافت کتاب، به دعوت یکی از دانشجویانم که با جمعیت دانشجویی امام علی همکاری میکند، به نمایش یک تئاتر در محله ی مولوی رفتم. تئاتری به نام "هفتمین برخون خوان رستم". نوشته ی شارمین میمندی نژاد. این تئاتر نه در یک تماشاخانه، که در اطاق خانه ای در مولوی برگزار میشد که به نحوی پناهگاه کودکان فقر و کار و خیابان بود.

 نمایش، داستان زندگی دو کودک بود. اولی به اسم سهراب. پدرش پخش کننده ی مواد. و دیگری فرزند یک مصرف کننده ی مواد. خودش اسم نداشت. اسمش  "ای بچه" بود. سهراب فال می فروخت و بچه وزنه داشت. داستان بدبختی. فقر و فحشا و خشونت و گرسنگی در محله ی غربتی ها. در این داستان فقط یک بار نام خدا آورده شد، آن هم به نقل از زن رهگذری که از سهراب فال خریده بود و گفته بود: "ناامید نشو پسرم، خدا بزرگ است." و سهراب این ماجرا را به تمسخر برای دوستش تعریف کرد و بعد به خشم پرسید : خدا کجا بود وقتی به من تجاوز شد؟ وقتی از درد کمربند پدرم به خودم می پیچیدم چون پول کافی به خانه نیاورده بودم؟ وقتی از گرسنگی خوابم نمی برد. خدا کجا بود؟ و بعد رو کرد به تماشاچیان و با چشمان خیره اش به ما زل زد و گفت شما کجا بودید؟ تو کجا بودی؟ داستان، همان داستان یکی بود، یکی نبود. آن یکی که بود فقربود، آن که نبود، ما بودیم، من بودم!

بعد از این تجربه، از خودم پرسیدم در زندگی این کودکان، خدا چگونه تصور می شود؟ امید چه مفهومی دارد؟ دین چه کارکردی می تواند داشته باشد؟ همان شب به خانه که برگشتم، تلویزیون چندین برنامه ی دینی پی در پی داشت در باره ی حجاب و عفاف و حکام. به نظر می رسید که دین، دین رسمی، فقر را به عنوان یک مساله اجتماعی وا نهاده و مسائل دیگری دارد.



و بعد کتاب "منهای فقر" بدستم رسید. کتابی با این عنوان می توانست کتاب محمد یونوس باشد همان استاد اقتصاد که با ایجاد بانک فقرا، زندگی میلیونها فقیر بنگلادشی را تغییر داد. یا کتاب یک مبارز مارکسیست. اما این کتاب، اثر یک عالم دینی بود. یک عالم دینی بود که می گفت هر جا که فقر هست، دین نیست. یک کتاب یادآوری. یادآوری به ما که  زمانی دین را با قسط ترجمه میکردیم و بی دین را آدمی می خواندیم که با فقر مبارزه نمیکند. یک کتاب یادآوری به آنها که حساسیت ما را در مبارزه با فقر و توزیع عادلانه ثروت، به تاثیر پذیری مان از مارکسیزم نسبت میدادند. و حالا این عالم راستین دین به ما یادآوری می کرد که اساسا هدف از بعثت پیامبران، مبارزه با فقر، اجرای عدالت و قسط بوده است و دین را به پرداختن به مساله ی اصلی اش که ساخت جامعه ای "منهای فقر" است، دعوت می کرد. یک عالم دین است که می گوید: " اگر هدف از انقلاب برانداختن ریشه ظلم است، باید گام نخستین در جهت برطرف کردن ظلم از مظلوم ترین یعنی محرومان باشد و گرنه قیام هایی خواهد بود در جهت جابه جایی قدرت و ثروت ، نه بیشتر".

خواهید گفت که حرف تازه ای نیست و البته که نیست. اما این حرف قدیمی، از فرط بدیهی بودنش امروز نه تنها از جانب دین رسمی که از جانب اغلب نخبگان فکری ما نیز مغفول مانده است. مسئله ی اصلی دین رسمی مواجهه با چالش هایی است که قدرت سیاسی فراهم نموده و پارادایم حاکم بر جریانات فکری ما هم با فروپاشی چپ و پیروزی سرمایه داری، دیگر مبارزه با فقر و ساخت جامعه ای عادلانه نیست. از طرفی به نظر می رسد که در مسائل اجتماعی ما نیز فقر دیگر سرفصل نیست.

با این حال فقر همواره یکی از موضوعات اصلی علوم اجتماعی بوده است و در حالیکه اقتصاد دان، تحلیلی کاملا اقتصادی از فقرارائه میدهد، جامعه شناسی به ابعاد اجتماعی فقر هم پرداخته است. مارکس بحث را از مبارزه با فقر به مبارزه با شرایط تاریخی ای که منجر به ایجاد فقر و طبقات اجتماعی می شود گسترش داد. دورکیم با طرح مفهوم انومی فقر را با مساله ی انسجام اجتماعی پیوند میزند و زیمل تعریف سنتی از فقر را دگرگون کرد و تعریفی ارتباطی از فقر ارائه داد: فقیر کسی است که جامعه فقیر می نامد و به این عنوان او را محتاج کمک می داند. اما در دهه شصت - هفتاد میلادی این تصور شکل گرفت که در جوامع توسعه یافته امروز، در جوامع پر خطر، نان دیگر مساله ی اصلی جامعه نیست و جامعه به سمت  یکدست شدن و متوسط شدن پیش میرود. به این ترتیب طبقات متخاصم اجتماعی به اقشار متفاوت اجتماعی بدل می شوند که وجودشان در هر جامعه ای طبیعی است.  اما از سال های 80 به بعد، فقر در سیمای عریان خویش دوباره در جوامع توسعه یافته بازگشت و مجددا از "اشکال و چهره های جدید فقر" چون "مشاغل کاذب"، "بی ثباتی شغلی"، "عدم امنیت اقتصادی" و "حاشیه نشینی" سخن رفت و برخی از جامعه شناسان به تاسی از دورکیم از "صور بنیانی فقر" سخن گفتند. این فقر جدید در "ضد- جامعه" ها بارز شد. در جوامع کوچکی که در حاشیه جامعه ی کل شکل گرفتند و تکثیر می شدند. جوامعی متشکل از حذف شدگان اجتماعی، مهاجران بدون اوراق هویت، کارگران و کارمندان سابقی که با تعطیلی کارخانه یا شرکتشان، از کار بیکار شده بودند... در میان ساکنان این "ضد- جامعه ها" حس بی کفایتی، تحقیر و عدم احساس تعلق به جامعه ی کل بارز بود. ضد- جامعه هایی که در شرایط بحران و شورش اجتماعی در جامعه ی کل حضور می یافتند و خشم و نفرت خود را با اعمال خشونت ابراز می کردند و کمربندی از ناامنی به دور جامعه بوجود آورده بودند. این فقر جدید اما با سیاست های توسعه ارتباط می یافت. از نظر برخی از اقتصاد دانان، این فقر محصول ثروت و اشکال سرمایه دارانه ای بود که توسعه به خود می گرفت. همچنانکه در سطح بین المللی برخی از اقتصاددانان اشاره داشتند که عقب افتادگی اقتصادی کشورهای جهان سوم اغلب به دلیل سیاستهای کاپیتالیستی توسعه ی کشورهای ثروتمند است، وجود فقر هم در جامعه ناشی از سیاستهای توزیع قدرت و ثروت در جامعه  بود و از این رو با گسترش ثروت، فقر هم افزایش می یافت. در نتیجه جامعه شناسی انتقادی نه از فقر که از نابرابری سخن گفت. نابرابری که محصول سیاستهای نئولیبرال، سرمایه داری افسار گسیخته و سیاستهای اقتصادی ایست که هدفی جز سود و بهره برداری هر چه بیشتر ندارد و منجر به رشد فقر می شود.

در ایران نیز با همین فراز و فرود توجه به فقر روبرو بوده ایم. دوره ی انقلابی، دوره ی اراده ی ساخت جامعه ای برابر بود. دوره ای که به گفته ی حسین زاده، بازجوی ساواک، انقلابی شدن با دو ریال ممکن میشد. دو ریال، قیمت بلیط اتوبوس برای رفتن از شمال شهر به جنوب شهر بود. در این سفر، فرد با مشاهده ی تفاوت عظیم طبقاتی میان جنوب و شمال، به سمت مبارزه کشیده میشد. مبارزه با شرایطی که منجر به این نابرابری ها میشد. اما آرمان های انقلابی، با گذار از آن دوره، جای خود را به اراده ی زندگی دادند. به نظر می رسید که انقلابیون سابق می خواهند، حق خود را از زندگی، که انقلاب و جنگ و مبارزه به تعویق انداخته بود، بگیرند. در این دوره توجه به خود، خانواده ی خود، زندگی خود، جای آرمان خواهی و جامعه خواهی و همبستگی را گرفت و "فردگرایی خودخواهانه" گسترش یافت. در این "جامعه ی افراد" به تعبیر نوربرت الیاس، هر کسی به دنبال حل مساله ی خود است و حتی همبستگی نیز وجهی خودخواهانه یافته است به این معنا که کمک به فقرا برای رستگاری روح خود است، نه در جهت ساخت جامعه ای برابر. "کار خیر" برای ساخت آخرت خود است، نه تلاش برای "احقاق حقوق اجتماعی". کمک به محرومان در سیمای "رحم" و "ترحم مذهبی" تصور می شود نه به عنوان مطالبه ی اجتماعی و احقاق حق. در این رفتار جدید، مساله ی فقر تبدیل شده است به توجه به فقرا. دیگر نه از فقر به عنوان یک مساله ی اجتماعی بلکه از فقرا نام برده میشود و وجود فقرا، نه با نابرابری اجتماعی، روابط سلطه و بازتولید قدرت و ثروت نسل به نسل، بلکه با  نابرابری های طبیعی فردی، عرضه/ بی عرضگی، زرنگی/ تنبلی، شایستگی یا بی کفایتی افراد ... تحلیل میشود. شاهد بوده ام که مادری کودک فقیری را که در پیاده رو فال میفروخت را به فرزندش نشان داد و گفت: "نگاه کن عزیزم. اگه درس نخونی، اینجوری می شی! "

همان روندی که در اروپا بدان اشاره کردم، در جامعه ی ما نیز امروز در حال بروز و ظهور است. از هم گسیختگی بافت اجتماعی، اشکال جدیدی که فقر به خود گرفته است، فقری که اغلب نه محصول بیکاری که محصول کار است، فقر کارگران، زحمتکشانی که کار برایشان  ثروتی به همراه ندارد  و فقط برای حفظ و بقای موجودیت است. چرا که ثروت در بسیاری از موارد، نه در نتیجه ی کار که محصول باروری سرمایه است. سود سرمایه است که ثروتمند میکند نه عرق جبین! ظهور و تکثیر حاشیه نشینی، شکل گیری محله های بسته ی فقر و خشونت، محله هایی که کلانتری بدان راه ندارد یا نمی خواهد داشته باشد، "مسکن" هایی که به دلیل تمرکز، دوری از شهر و بی امکاناتی، نه "مهر" که "خشونت" را بازتولید میکنند، اعتیاد که فرد را از فرایند اجتماعی شدن خارج میکند و به حاشیه جامعه می راند، خانواده های تک سرپرست، فقر پنهانی که از ابراز خود شرم میکند، پناهندگان همسایه ... اینها اشکال کهنه و نو نابرابری و فقر در جامعه امروزمایند. فقر و نابرابری ای که در کنار مظاهر بیرونی ثروت که در خیابانها خودنمایی میکنند، بیش از همیشه آشکار و عریان است و ما را به عنوان انسان، به عنوان مسلمان، به عنوان روشنفکر یا جامعه شناس به پرسش می کشد و متهم میکند.

چه کسی مسئول است؟ در درجه اول قدرت سیاسی. پرداختن به فقر همواره مساله ای سیاسی بوده است. فقر هست  و تکثیر می شود چون اراده ی سیاسی مبارزه با آن نیست. دیروز در تیتر اول روزنامه خواندم که مسئول نیروی انتظامی گفته بود: "نمی توانیم یک تنه با بدحجابی مبارزه کنیم؟" و فکر کردم اگر یک درصد از غیرتی که برای مبارزه با بدحجابی نشان دادند را در مورد فقر بکار می بستند، امروز با این وضعیت  روبرو نبودیم! قدرت سیاسی مسئول است چرا که حساسیتی که نسبت به حجاب، سیاست و حفظ قدرت داشت و دارد را در مورد فقر ندارد. مسئول است چرا که فقر را به عنوان مساله ی اجتماعی در دستور کار ندارد. اما جامعه نیز مسئول است. مردم هم مسئولند. من. ما. همه ! و مگر نه اینکه از آموزه های نسل ما بود که وقتی فقر در جامعه ای هست کل مردم مسئولند؟ مگر این جمله ی ابوذر را به نقل از شریعتی تکرار نمی کردیم که "درشگفتم از کسی که در خانه اش نانی نمی یابد و با شمشیر آخته اش بر مردم نمی شورد؟"


چه باید کرد؟ کاری که ما می توانیم کرد حساس کردن جامعه نسبت به این پرونده است، همان حساسیتی که تا دیروز با دیدن فقر ما را بر می آشوباند و به مبارزه می خواند. مطرح کردن این پرونده در میان جامعه، در محیط فکری، در آکادمی. طرح آن به عنوان یک مساله ی اجتماعی نه همچون بی کفایتی شخصی. مساله پردازی و مفهوم پردازی و مداخله در آن. چه می توان کرد؟ اینکه عادت نکنیم. عادی سازی نکنیم. از طبیعی بودن اقشار متفاوت اجتماعی صحبت نکنیم... فقر را تئوریزه نکنیم. هر بار با فقر همچون یک شوک، یک حادثه، یک تصادف برخورد کنیم و با آن مقابله کنیم.

صحبتم را با تئاتر شروع کردم و با ادامه ی این تجربه هم به پایان می برم. در بازگشت از تئاتر، راننده در اولین چراغ فرمزی که ایستادیم، سرش را برگرداند تا مرا که از بهت و بغض خاموش شده بودم، نصیحت کند. " خانم، خودتان را درگیر اینها نکنید. اینها، قرشمارند. غیر شمار. به شمارش نمی آیند. شناسنامه ندارند. حساب نمی شوند. در محله ی خودشان، زاد و ولد می کنند و فساد و مواد و مرگ. خودشان  می میرند یا در تسویه حسابهای داخلی به قتل می رسند... به ما مربوط نیستند. ربطی به ما  ندارند. خودتان را درگیرشان نکنید."

در همین حال، دختربچه ای دستش را از پنجره ی باز ماشین تو آورد و جلوی صورتم گرفت و گفت: خاله! فال می خری؟ فال!

فقر به ما ربط داشت. مربوط بود. شهر را اشغال کرده بود و در هر چهارراهش میدیدی که چطور کودکان ما را غارت می کند.همانجا یاد جمله ای از کامو افتادم و به خود گفتم آیا این ترجمان اجتماعی دین نیست؟ همان دینی که علامه حکیمی در این کتاب به ما می شناساند؟ " به چه کارم می آید سعادت، وقتی دیگران در آن سهیم نیستند؟"

Wednesday, 26 June 2013

«شریعتی» ها


متن صحبت به مناسبت 2 آذر در دفتر پژوهشهای دکتر شریعتی1385

  
دوستان خواستند که صحبتی داشته باشم در خصوص شریعتی،  ارزیابی پروژه وی و اینکه پیروان شریعتی چه باید بکنند؟
راستش این دعوت سمبلیک بود به این معنا که از خانواده ی شریعتی هم نماینده ای باشد و فکر کردم که خانواده کیست و نسبت ما با وی به عنوان یک مساله، مجددا برایم مطرح شد. در نتیجه به تاسی از شریعتی این بحث را در یک مثلث طرح می کنم: شریعتی، اندیشه ی شریعتی و شریعتی در جامعه. و عنوان بحثم را شریعتی ها می گذارم، عنوانی مربوط به خود شریعتی که به عنوان یک فرد، متکثر بود و به دوستداران بی شمار وی.
 
شریعتی بزرگ تر از "خط شریعتی".
ده سال پیش دوستی با طرح این سوال بحث را آغاز کرد: چرا شریعتی؟ سال گذشته نیز دوبار با این سوال از جانب خبرنگاران مواجه شدم. هر بار هر چه درباره ی شریعتی می خواندم احساس می کردم که تقلیل گراست و شریعتی نیست و حالا نوبت خودم بود که از او صحبت کنم و بی اختیار به یاد جمله ای افتادم از نویسنده ای در مورد باخ که در آن می گفت: "ما محکومیم که به باخ خیانت کنیم". چرا؟ چون هر بخشی از شخصیت و اثرش را مورد توجه قرار دهیم، به ضرر وجوه دیگر اوست و این حکایت ماست. به نظر می رسد ما نیز محکومیم به شریعتی خیانت کنیم. زمانی که شریعتی را همراه چهره هایی چون سیدجمال از بنیانگذاران احیا تفکر دینی می نامیم، به شریعتی خیانت می کنیم چرا که "شریعتی مصلح"، تنها یکی از چهره های اوست. زمانی که شریعتی را به عنوان یکی از "چهره های بازگشت به خویش" طرح می کنیم، به او خیانت می کنیم. زمانی که صرفا به وجوه ادبی اثرش و قلمش شریعتی می پردازیم به او خیانت می کنیم... مقصودم طرح چند بعدی بودن شریعتی نیست. مقصود تکیه بر این نکته است که  ماجرای شریعتی انگار به اندیشه ی وی ختم نمی شود، محدود نمی ماند، تقلیل نمی یابد و گاه حتی زمانی که با اندیشه خداحافظی می کنیم، ماجرای او و ما همچنان ادامه  دارد.
کسی درباره ی زندگی روژه باستید گفته بود، بیوگرافی او، بیبلیوگرافی اوست، زندگی اش، کتابهایش است. به نظر می رسد اما که این جمله در خصوص شریعتی صادق نیست. شریعتی با تاریخ و تخیل و تجربه ی این ملت در یک دوره ی تاریخی ﭘیوند خورد،  وارد فرهنگ عمومی جامعه گشت، خودش از فکرش بزرگتر شد، تصویرش از آثارش فراتر رفت و این واقعیتی ست که هر چند برای بسیاری از همفکران ما، غیر قابل قبول است اما باید به وجودش اعتراف کرد.
در نتیجه تلاش نکنیم که سرنوشت شریعتی را با سرنوشت اندیشه شریعتی ﭘیوند بزنیم. همچنان که مصدق با یک آرمان ﭘیوند خورد و نه صرفا با یک تجربه تاریخی، شریعتی را نیز با آرمانها و ارزشهایش ﭘیوند بزنیم و نه صرفا با مولفه های تفکرش....می توان خرده گرفت و پرسید  که چطور فکر را از شخص جدا می کنید؟  جدایی این دو وجه البته یک اشتباه است اما یکی گرفتن این دو نیز اشتباه دیگری ست.  این تمایزی است که شریعتی خود  در نوشته های تنهایی اش ، در پرسش "برای خودم یا برای مردم؟" بدان اشاره دارد.
فکر محصول موقعیت است و تراژدی شریعتی  و البته  اغلب امتیازش برای ما،  اینست که همواره در موقعیت سخن می گوید و به موقعیت می اندیشد. اما انسانی که شریعتی بود،  شریعتی تنهایی ها، فراتر از موقعیت است یا لااقل در خلوت خویش، تصویر دیگری را از خود بازنمایی میکند. تصویری خارج از زمان و مکان. این شریعتی انسان است، نه شریعتی شناسنامه دار و به رسمیت نشناختن این وجود فردی و انسانی ، اولین اشتباه در پرداختن به اوست.  از طرف دیگر انسان شریعتی، شناسنامه دارد. به زمان و مکان و محیط مشخصی متعلق است و نسبت بدان خود را مسئول و متعهد میداند.  یکبار از "دیالکتیک عرضه و تقاضا"ی اجتماعی حرف زده بودم و دوستی برآشفت که نه! شریعتی به هیچ تقاضایی پاسخ نمی دهد! بحث من دقیقا این است که چنین نیست. شریعتی  شناسنامه دار، مدام به خود در موقعیت زمانی و مکانی اش فکر می کند. شوپنهاور نیست که کتاب نخواند، نیچه نیست که برای "همه کس و هیچ کس" بنویسد، دریدا نیست که به هیچ تقاضایی پاسخ ندهد. شریعتی خود را "وامدار" احساس می کند و به تقاضای اجتماعی و انتظار تاریخی پاسخ می دهد.  
در "جامعه شناسی کلینیک "، مطالعه ی روابط دو گانه ی وجود انسانی و وجود اجتماعی فرد و انتظارات وجود اجتماعی از وجود انسانی را موضوع کار قرار میدهند، اینکه چگونه افراد  می توانند از تعینات اجتماعی و روانی خود  و یا به تعبیر کاستوریادیس از کولاژ به میراث فکری شان خارج شوند  و خود را به عنوان سوژه ی آزاد شکل دهند، وجودی مستعد خودمختاری و اصالت،  با علم به اینکه این رهاسازی پایانی ندارد چرا که همچنانکه نیچه می گوید  انسان یک گذر است  و به این معنا همواره زیر سایه ی "ناتمامی" هست . تمام خواهی شریعتی، اغماض "سایه "ای ست که به "وجود" وی روشنایی می بخشد.
 
اندیشه شریعتی: وفاداری به جهت و روش.
 در این بحث مفهوم اصلی، "وفاداری" ست . وفاداری به اندیشه و همچنین ضرورت تداوم  آن. وفاداری به یک اندیشه، امروز، چگونه صورت بندی می شود؟ وفاداری مساله مهمی ست. به تعبیر زیمل اگر وفاداری وجود نداشته باشد، جامعه وجود ندارد. نه اندیشه، نه مناسک، نه قراردادهای اجتماعی، نه احساس وظیفه،  هیچکدام به تنهایی توضیح دهنده بافت اجتماعی نیستند. اما به یمن همین وفاداری هاست که "جمع" می شویم.
در تاریخ اندیشه این سوال همواره از جانب  ﭘیروان در خصوص بنیانگذار یک مکتب مطرح می شود: چگونه می توانیم به یک اندیشه وفادار بمانیم. نمونه های زیاد ی هست. مارکس، دورکیم...از  شناخته ترین آنهایند و همه ی  اندیشمندانی که ﭘایه گذار مکتبی بودند و تداوم یافتند، مشمول چنین حکمی اند.  این سوال برای "وارثان"، شاگردان آن مکتب و ﭘیروان فکری همواره مطرح است. وفاداری به یک فکر، با گذشت زمان  چگونه ممکن می شود؟ آیا در ﭘذیرش بی چون و چرای آن؟ یا در نقد و ﭘالایش آن؟  اصطلاحاتی چون رویزیونیست، تجدید نظر طلب، نئومارکسیت، ﭘاﭗ مارکسیسم.که در خصوص پیروان مارکس بکار رفت، همه حاکی از نسبتی ست که در طول تاریخ اندیشه، ﭘیروان با بنیانگذاران برقرار کردند. به برنشتن، وصی انگلس، رویزیونیست گفتند. به کائوتسکی، ﭘاپ مارکسیم می گفتند. عده ای  نئومارکسیت بودند و عده ای خود را ارتودکس می نامیدند. برخی اندیشه را گرفتند و با شرایط اجتماعی-سیاسی جامعه خود منطبق کردند مثل لنینیستها یا مائو و برخی به بازخوانی آن پرداختند و به نئو مارکسیست شهرت یافتند. گاه نیز از اصطلاح "بازگشت" به میراث استفاده شد. این اصطلاح اشاره به این داشت که یک اندیشه، در یک دوره به خواب می رود، بالقوه می شود،غیر فعال می شود، و بعد در دوره ای دیگر، در دوره ای که مسائل اندیشه با مسائل اجتماعی گره می خورد،  دوباره جامعه احساس نیاز به بازگشت می کند. اندیشه دوباره بازخوانی می شود ودوباره کاربرد می یابد.
در خصوص شریعتی نیز، به این تاریخ بر می خوریم. ﭘیروان شریعتی که نقد اندیشه او را یا نمی ﭘذیرفتند یا با توجه به شرایط سیاسی، مناسب نمی دانستند. چرا که اندیشه وی همواره با شرایط سیاسی ﭘیوند داشت و نقد اندیشه اغلب می بایست متناسب با مصالح سیاسی طرح می شد. برخی گفتند ما حقیقت را از معلم خود بیشتر دوست داریم و از نقد استقبال کردند و و برخی دیگر با این استدلال که وارد مرحله دیگری شده ایم و تجربه های منحصر به فردی داریم که شریعتی در آن سهیم نبود- تجربه انقلاب. تجربه جنگ. تجربه حکومت مذهبی. تجربه فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، تجربه ی جهانی شدن و هویت گرایی ها- "عبور از اندیشه" را طرح کردند. هر کدام برای مشروعیت بخشی به انتخابشان به شریعتی نیز ارجاع می دادند. از این میان چه کسی به این اندیشه "وفادارتر"  است؟  
در هر حال مساله وفاداری و صورتبندی ای که این وفاداری می یافت، بحث اصلی بود.  برخی  نیز با اشاره به اینکه تشتت در میان ﭘیروان به دلیل تشتت در اندیشه است، از  " ﭘارادوکس های اندیشه"  نام بردند و بر ضرورت "تهافت زدایی" از آن  پا فشردند. اما توجه نکردند که  اندیشه بالذات و بانر تعریف در حرکت است و مدام در تجدید خود و  این ﭘارادوکس های یک اندیشه است که باعث تداوم  آن می شود. از همین تردیدها و تناقض نمایی هاست که اندیشه امکان بازخوانی پیدا می کند و حضور می یابد. اندیشه های کاربردی، تعریف شده و یکدست اغلب با تحول شرایط از بین می روند و نمی مانند. تداوم اندیشه شریعتی نیز در همین شکافهای نظری، در همین سایه روشن ها و بازاندیشی ها ممکن می شود.
مساله وفاداری و در عین حال فرارفتن از  میراث در همین نقطه است که مطرح است. شریعتی از یک جا به بعد دست ما را رها می کند و ما را ناگزیر از ترکیب و تجدید میکند. ناگزیر از اینکه تقاطع های این اندیشه را با دیگر سنتهای فکری بیابیم و در تعامل با آنها بدان غنا ببخشیم. در نتیجه به جای تهافت زدایی از اندیشه،  یکدست کردن آن و ارائه ی یک قرائت رسمی ، شاید لازم است که اندیشه  را به چشم اندازهایش برگرداند. مسائل زمانه خود را طرح کرد. وفاداری، وفاداری به چشم اندازها و روش است. در نظر گرفتن چشم انداز و افق همچون قطب نما غنا بخشیدن به و تفکر با توجه به مسائل  خود و مباحث نو. ما در عصر اندیشه بغرنج یم و نمی توان با سکنی گزیدن در مرزهای یک اندیشه، خود را از مشارکت دیگر افکار بی نیاز کرد. و همچنین روش. روش سریعتی چیست؟ او از زمین شروع می کند. از تجربه ی انضمامی خود. از زیست اجتماعی .  از واقعیت ی که محل حقیقت میداند و چشم اندازش: عرفان برابری آزادی .
 
خرد کردن و گزینش درمیراث
به ﭘارادوکس های اندیشه اشاره کردم. اینجا به ﭘارادوکس ها عمل می رسیم. گاه یک عمل در ﭘیوندش با شرایط اجتماعی، از نیت کنشگر فراتر می رود و تبعات ناخواسته و متناقضی می یابد. بر این اساس، عده ای گفتند که بحث شریعتی و حتی اندیشه شریعتی نیست، مهم نیست که او که بود و چه می اندیشید، مهم نتایج کار اوست، آنچه که تحقق یافته و واقعیتی که شریعتی در آن سهیم است.  بحث درستی است اما توجه نمی شود که واقعیت مفرد نیست، متکثر است. یک واقعیت، نظم موجود است، مبارزه با این نظم نیز واقعیت موجود دیگری است و شریعتی در همه ی این واقعیتهای موجود  و گاه در تضاد  و مبارزه با هم، سهم داشته است. و نمی توان نقش وی را صرفا در یکی از این واقعیتها برجسته کنیم و از دیگر عرصه ها ی واقعیت زدود.
از طرف دیگر و در ادامه این بحث، می توان به دو واقعیت و دو تاریخ متفاوت حیات شریعتی پس از مرگش، اشاره کرد: نخست تاریخ آشکار، روشن، شاید بتوان به نحوی  گفت تاریخ"رسمی". ما در حال حاضر کنشگران این تاریخیم. ﭘیروان یا دوستداران شریعتی، اغلب به کسانی اطلاق می شود که یا در جریاناتی که از بدو انقلاب منسوب به وی بودند، فعالیت داشتند یا به شکل فردی در عرصه فکر او فعال کردند. کتاب نوشتند و سخنرانی کردند و امروز به نام پیروان فکری وی شناخته شده اند.  این تاریخ روشن و رسمی اش است. اما یک تاریخ زیرزمینی، ﭘنهان، بطئی  و مستور از حیات شریعتی نیز در جامعه پخش و در جریان است و به  همه ی کسانی که  به نحوی، در دوره ای، به شکل فردی، جریانی، عاطفی یا فرهنگی از این اندیشه متاثر بودند، منسوب است. در نهادهای مختلف اجتماعی. در دانشگاه. در میان دانشجویان. در شهر و روستاها، در میان مردم.....این تاریخ  غیر رسمی شریعتی است. نمودهای این تاریخ را ما در تقویم ها می بینیم. در مجسمه های کوچک و بزرگ از او. در ﭘوسترها. نمایشگاههای خط و خطاطی، کتابچه ی اشعار و دفترچه ی خاطرات مردم ... مشکل در کجاست؟ در اینجا که میان این تاریخ رسمی، روشن، آشکار و آن تاریخ  غیر رسمی، مستور و پنهان،  رابطه ی منظم و معناداری برقرار نیست.
فرصت هایی هست، فرصت هایی برای مواجهه ی این دو تاریخ با یکدیگر.  فرصت هایی چون مراسم و سخنرانیها... فرصتهایی که گاه از آن استفاده می کنیم و گاه می سوزانیم.  اما این رابطه برقرار نیست و اگر هست در شکل هدایتگری ست. به متن جامعه می رویم برای سخنرانی. برای روشنگری. برای ﭘیوستن آنها به تاریخ رسمی. اغلب از جانب دوستداران دعوت می شویم و در نتیجه مباحثی را طرح می کنیم که می شناسند و خود قبولش دارند... بحث من اما، فرارفتن از این رابطه های سلسله مراتبی و ایجاد ﭘل های ارتباطی ست. پل های  ارتباط میان آنها که معمولا با هم ارتباط ندارند. زیمل می گوید: "ما تنها مخلوق خدا هستيم كه مسير سازيم و زماني كه مسيرها قطع مي‏شوند، ما تنها آفريده‏اي هستيم كه پل‏ مي‏سازيم تا مسير ادامه يابد." ما به این پل ها نیازمندیم.  تا مسیرهای قطع شده را به هم پیوند بزنیم. تا رفت و آمد در متن جامعه را ممکن گردانیم.
کاتوزیان می گوید: عشایر به این دلیل در ایران قدرت گرفتند که یکجانشین نبودند. بیابانگرد بودند. سوار براسب، از این ایل به آن ایل می چرخیدند و مازاد محصول را جمع آوی می کردند و بدین ترتیب قدرت گرفتند. ایران کشور ﭘهناوریست. ما از هم بی خبریم. روشنفکران ما اگر بخواهند در این سرزمین ﭘهناور نقش آفرینی کنند، نیازمند تحرکند. نیازمندند که از سنگر های خود و اماکن رسمی، مشروع و موروثی شان بیرون بیایند. شریعتی وار عمل کنند. عشیره ای عمل کنند. از زندان اماکن مشروع بیرون بیایند و به آنجاها بروند که نمی شناسند و منتظرشان نیستند.
 
با این تصویر، خانواده ی شریعتی کیست؟ بسیار وسیعتر از ما.  اعضای این خانوده ی بزرگ  اکثرا اینجا نیستند. لازم است که صدای آنها را نیز بشنویم.

بازماندگان


 
سارا شریعتی

متن صحبت در هفت هدی صابر

از ده خرداد ما سه واقعه را پیاپی از سر گذراندیم. رفتن مهندس سحابی، هاله و هدی. اگر حرف شریعتی را بپذیریم که چگونه مردن را خود خواهم آموخت، که این بزرگان چگونه مردنشان را خود انتخاب کردند، می توان گفت که مهندس سحابی با ما مهربان تر بود، پدرانه، حمایت گرایانه، آرام آرام ما را برای هجرت خود آماده کرد. رفتن هاله، هاله ی آرامش، صلح و دوستی اما یک شوک بود. ما را از پا درآورد. نا باورانه در مراسم خاکسپاری شبانه اش، در مراسم سوم و هفت شرکت کردیم. تازه داشتیم می فهمیدیم که بر ما چه رفته که هدی تیر خلاصی را زد. هدی که در "مقام رضا" بود و "مقام صبر"، با مرگ خود این دو را ناخواسته از ما گرفت.

عنوان کتاب مهندس میثمی که در برابرم هست اینست: آنها که رفته اند. اغلب درچنین مواقعی سوگوار کسانی هستیم که رفته اند. نامشان، یادشان، راهشان. شریعتی اما در آن زمان، بحث را وارونه کرد. به جای اندیشیدن درباره آنان که رفته اند، بحث را در خصوص انها که مانده اند مطرح نمود. صورت مساله را عوض کرد. فرمولی که بعدها اقبال بسیاری یافت: "آنها که مانده اند باید کاری زینبی کنند، و گرنه یزیدی اند". به این جمله دقت کنید، خطاب به ماست. ما هستیم که نشانه گرفته است.

امروز ما در جمع بازماندگانیم: در جمع آنها که مانده اند. "بازمانده" به اعضای خانواده ی کسی می گویند که رفته است. در پیام های تسلیت، درگذشت "آن مرحوم" را به "بازماندگانش" تسلیت می گوییم. اما در این روزها، من که با این سه عزیز نسبت خونی ندارم، پیام های تسلیت بسیاری دریافت کردم. حتی یکی از دوستانم به عنوان پیام تسلیت هاله به من نوشت: "به من تسلیت بگو و نپرس چه نسبتی با او دارم". از خودم پرسیدم بازماندگان این سه تن چه کسانی هستند که در مجالس ختم شان همه به هم تسلیت می گویند؟  "صاحبان عزا" چه کسانی هستند؟ به طور خاص خانواده. این درست است. خانواده که با نقش دیگری از این عزیزان آشناست: نقش پدر، مادر، فرزند، همسر، خواهر. برادر... اما به شکل عام ما، ما، همه. همه ی کسانی که در این داغ گداختند. همه ی کسانی که درد مردم داشتند. همه ی کسانی که سعادت را برای همگان می خواستند: به چه کارم می آید سعادت وقتی دیگران در آن سهیم نیستند؟

آگاهی به خود به عنوان یک بازمانده، سهمگین است. زمان یک بازمانده، تاریخ زندگی اش به "قبل و بعد واقعه"  تقسیم می شود. حافظه اش سنگین است و زمانش گسسته. این آگاهی ست که باید نسبت به آن "وقوف" پیدا کرد. وقوف چیست؟ وقوف، درنگ است، توقفی گذرا در مسیر حرکت، شریعتی می گوید: نه ماندن، نه سکون، نه سکونت، نه اقامت... درنگ!
یعنی که در راهی، در حرکتی و در میانه ی منزل، شبی، روزی، می ایستی و می گذری. در حج، در هر سه منزل شناخت و شعور و عشق، وقوف میکنیم. درنگی در خصوص آنچه کردی و آنچه خواهی کرد.

این لحظه، برای ما لحظه ی وقوف است. همه ی برنامه هایمان را متوقف می کنیم .  یاد و راه "آنها که رفته اند "را زنده نگاه میداریم. خود را دوباره به پرسش می کشیم: خود را،  آنان را که مانده اند: بازماندگان.

Friday, 8 February 2013

سخنرانی تحریر شده سارا شریعتی در نشست «زنان و نوگرایی دینی»

برای من باعث افتخار است که در این مراسم که به مناسبت سالروز تولد "هاله سحابی" برگزار شده است، شرکت می کنم تا به این طریق بتوانم به حضور همیشه ی زنده ی او ادای احترام کنم 
موضوع بحث من را در  "دغدغه های زنان نوگرای دینی در حوزه ی اجتماعی" اعلام کرده اند و البته من در اینجا در موقعیت یک "مشاهده گر" هستم  و نه یک "کنشگر" و می کوشم تصویری از زنان در فعالیت اجتماعی ارائه دهم  و به یک طرح مساله اکتفا می کنم. بحثی که می خواهم در اینجا از آن دفاع کنم اینست که زنان نوگرای دینی، به وجه نوگرایی بیشتر توجه نشان داده اند تا سنت دینی  و اصولا نسبت به ظرفیتها و امکاناتی که سنت دینی و ارتباطات سنتی می تواند در اختیارشان بگذارد بی توجه بوده اند.  من بحثم را در دو بخش ارائه میکنم نخست  به شکلی گذرا به روشنفکران دینی و مساله ی زنان  می پردازم  و در بخش دوم،  موضوع اصلی صحبتم  یعنی زنان و حوزه ی اجتماعی را مورد بررسی قرار خواهم داد. در این دوبخش می کوشم با توجه به محدودیت ده دقیقه ای وقت، رویکرد ی مقایسه ای با دیگر کشورها ی اسلامی و مشخصا مصر داشته باشم. مصر یکی از پایتخت های مهم فکری کشورهای اسلامی است که اگر استثنای سید جمال را در نظر نگیریم، می توان گفت که هم جریان اصلاح دینی- شیخ محمد عبده- و هم جریان موسوم به بنیادگرایی- اخوان المسلمین- از مصر آغاز شده و هنوز هم در بسیاری از حوزه ها پیشگام است.
 
 
"دغدغه های زنان نوگرای دینی" طبیعتا از دغدغه های کل زنان جدا نیست،  با یک تفاوت اساسی  و آن مساله ی دین و زنان است. مساله ی دین و زنان و بطور مشخص زن در اسلام، پس از انقلاب ایران و بدنبال جهشی که در اغلب کشورهای اسلامی بوجود آمد و زنان در آن نقش مهمی ایفا کردند، دوباره مطرح  شد و در دو سه دهه اخیر ادبیات پژوهشی غنی ای در این حوزه انتشار یافته است. در ایران پس از انقلاب نیز، آنچه به نام مساله ی زنان شناخته می شود، اغلب پرسش ثابتی از دین، در همه ی خوانش های آن بود. پرسش این بود: موضع اسلام در خصوص زنان چیست و تحول جایگاه اجتماعی زنان تا کجا در استنباطات نظری و فقهی دخیل و موثر بوده است؟
روشنفکران مذهبی به نوبه ی خود به نسبت دوره های اجتماعی، کم و بیش به این مساله پرداخته اند. اما اگر رویکرد مقایسه ای اتخاذ کنیم، ذکر دو نکته اهمیت می یابد. نخست آنکه روشنفکران مذهبی در ایران، پیش و پس از انقلاب، دیرتر و کمتر از همپایان مصری خود به مساله ی زنان توجه نشان داده اند. در حالیکه از رساله ی قاسم امین در 1899 و احکام اجتهادی شیخ محمد عبده و اشعار حافظ ابراهیم که تحول جامعه را در گرو تحول وضعیت زنان در جامعه میداند، بیش از یک قرن می گذرد، در ایران،  موضوع زنان دراصلاح دینی اولا از قدمتی که در مصر برخوردار بوده است، برخوردار نیست و  دوما ادبیات پژوهشی آن از حجم کمتری برخوردار است. وجه تمایز دیگر میان روشنفکران دینی در ایران و دیگر کشورهای اسلامی این است که اغلب زنان «موضوع» مطالعه روشنفکران دینی قرار گرفته اند اما خود در این حوزه  عاملیت نیافته و چهره ساز نشده اند و به جز استثنائاتی چون هاله سحابی که در حوزه ی فکری و مشخصا زن در قرآن کار کردند، در این حوزه، محقق و نظریه پرداز زن کمتر داشته ایم. در حالیکه در مصر مدتهاست که زنان به حوزه ی دین، الهیات و فقه و کلام  ورود پیدا کرده اند و مسائلی چون مفتی زن، امامت -به معنای پیشنمازی- زنان و اجتهاد زنان مطرح  شده است. در نتیجه یکی از کاستی های زنان روشنفکر دینی که در حوزه ی زنان فعالیت می کنند را  می توان  وارد نشدن به  حوزه ی دین دانست، حوزه ای که اغلب در تملک مردان است. در حالیکه زنان اصلاحگران مصری تکرار میکنند که انحصار خوانش متن و تفسیر و استنباط عملی از آن در اختیار مردان نیست و وقت آن است که زنان نیز به این حوزه  بپردازند، با توجه به این که گرامر عرب بسیار پیچیده است و امکان تفاسیر گوناگون را می دهد، زنان باید در این حوزه ها وارد شوند و بتوانند در  خوانش و تفسیر متن حضور داشته باشند.   از این روست که می بینیم  زنانی که به نحله ی اصلاح دینی تعلق دارند، نوآوری های خود را اغلب با استدلالات دینی انجام میدهند و نه با شرایط زمانه. به عنوان مثال در نیجریه با استدلالات دینی، در سال 2003 با سنگسار زنان مخالفت می کنند یا در مصر سواد صالح، استاد الازهر با استدلالات دینی از امکان برخورداری از حق مفتی شدن زنان دفاع میکند. حاجیه فیضه در مصر که امامت نماز زنان را بر عهده دارد، برای توضیح آن، نه ازموضع برابری زن و مرد بلکه با اشاره به اختلاف نظر مکاتب فقهی، تاکید میکند که  از نظر این مکتب ما مجاز به چنین کاری هستیم. درحالی که در ایران اغلب این گرایش وجود دارد که سنت دینی را یکپارچه قلمداد کنند و در برابر یک سنت دینی واحد موضع بگیرند.
دومین کاستی را می توان در حوزه ی اجتماعی شناسایی کرد. در ایران اغلب مشاهده می شود زمانی که شرایط باز است، همه به سمت کار سیاسی سوق پیدا می کنند و زمانی که فضا بسته است ، کار فرهنگی و فکری رونق می یابد، در این وسط حوزه ی اجتماعی اغلب بدون متولی است یا لااقل روشنفکران بدان بی توجهند. در حالیکه از زمان مهندس بازرگان، و به تعبیر ایشان یکی از "احتیاجات روز"، ضرورت کار جمعی و اجتماعی بود.
در این میان یک سنت قدیمی در ایران وجود دارد و آن حضور زنان در حوزه ی اجتماعی است.  در دو حوزه ی اجتماعی به طور سنتی، عامه ی زنان حضور خاموش و پراکنده ای دارند: نخست حوزه ی آموزش دینی و سپس فعالیت های خیریه. خاموش به این دلیل که اینگونه فعالیتها در حیطه ی نوگرایی و روشنفکری تعریف نمی شود، با وسائل ارتباطی مدرن رابطه ای ندارند و فعالیتهایشان انعکاس بیرونی نمی یابد، دیده نمی شوند و به چشم نمی آیند.  و پراکنده از آن رو که این فعالیتها بسیار گسترده  و وسیعند اما بدون ارتباط با هم عمل می کنند. از طرفی در جامعه ی ما از دیرباز مجالس و جلسات زنان برقرار بوده است. جلساتی با خصلت مناسکی و آموزشی و اغلب بر محور قرآن و با حضور یک تیپ اجتماعی که به عنوان "خانم جلسه ای" شناخته می شود. در این جلسات آموزشی زنانه، معمولا خانمی که سواد قرانی دارد و با تاریخ اسلام هم کم و بیش آشناست، به قرائت و تفسیر قران می پردازد یا در مناسبتهای  مذهبی روضه خوانی میکند و به سوالات و مسائل زنان پاسخ می دهد. این جلسات از نظر تاریخی یکی از قدیمی ترین اشکال اجتماعی شدن زنان و خصوصا زنان متعلق به اقشار سنتی تر جامعه بوده است که با محدودیتهای بیشتری روبرو بوده اند و امکان مشارکت و حضور در دیگر فعالیت های اجتماعی را نداشته اند و هنوز هم، در میان فعالیتهای اجتماعی متعدد، مجالس زنان از بالاترین حد مشارکت عامه ی زنان برخوردارند.
دومین حوزه ای که زنان در آن به طور تاریخی فعال بوده اند فعالیت های خیریه ای و نیکوکاریست: کمک به خانواده های بی یا بد سرپرست، کمک به خرج تحصیل، تهیه جهاز، امکان درمان ... این فعالیت ها در بسیاری از موارد به شکل غیر متشکل، محدود و پراکنده صورت می گیرد و در برخی از موارد نیز در قالب دوره های زنانه یا کانونهای کم و بیش متشکل تر و منظم تر عمل می کند، از شکل مجالس خانگی گرفته تا  هئیت های منسجم تر مذهبی. این محافل زنانه بسیار زیادند و اگر پرس و جو کنیم می بینیم که هر کس در محیط اطراف خود لااقل یک جلسه، دوره یا محفل خیریه ی اجتماعی از این دست را می شناسد محافلی که  در جامعه حضور اجتماعی وسیعی دارند و در بسیاری از موارد، وظایف سنگینی که اغلب به عهده ی یک دولت است را عهده دار شده اند.  در این جمع خانم امام حضور دارند که یکی از چهره های شاخص این نوع فعالیت ها بوده اند.
بر خلاف جلسات مردان، جلسات زنان ویژگی های خاص خود را دارند که  گاه از آن تحت عنوان "دینداری زنانه" نام می برند: اولا جنبه ی عاطفی و دوستانه بر جنبه ی سخنران محور غلبه دارد و انچه در جلسات مردان حاشیه است در این جلسات به متن تبدیل می شود و اغلب حاشیه از متن  مهمتر است: احوالپرسیها، رد و بدل اخبار، قول وقرارها، آشنایی های که در جلسات رسمی قبل و بعد از جلسه انجام می شود در جلسات زنان نقش مهمتری از خود برنامه دارد. دوما وجه رفتاری و اخلاقی بر وجه آموزه ای و نظری غلبه دارد. و سوما عنصر  جشن، مهمانی، سفره، غذا، نذری  همیشه بر وجه رسمی غالب است.
این گونه مجالس با ویژگی هایی که برشمردم همیشه از دیرباز در جامعه ما وجود داشته است و هرچه شرایط عمومی و اجتماعی سخت تر شده است، فعالیت زنان در عرصه خانه ها پویایی بیشتری پیدا می کرده است و این جلسات رونق بیشتری می یافته اند. اما می توان گفت که فعالیتهای آموزشی و اجتماعی زنان با دو شاخص ممتاز می شوند: بی ارتباط بودن با هم و بی ارتباط بودن با جریان روشنفکری. اغلب این فعالیتها با هم بی ربطند و در نتیجه جریان ساز نیستند و به شکل مجزا عمل می کنند و هیچ کدام از این فعالیتها به نام روشنفکری یا نوگرایی انجام نمی شود. محافل روشنفکری زنان، با جلسات سنتی و فعالیتهای خیریه ی عامه زنان بیگانه اند. در واقع یک رابطه رد متقابل بین جلسات زنان روشنفکر دینی و مجالس سنتی زنان وجود دارد. موضوع بحث و فعالیتهای جلسات روشنفکری زنان، یا حضور زنان در فضای سیاسی است یا حقوق زنان در جامعه ی مدنی یا  مباحث نظری در خصوص زنان، اما این مباحث در محدوده ی زنان روشنفکر باقی می ماند یا از خلال مطبوعات به حوزه ی فکری انتقال می یابد اما در متن حیات دینی زنان انعکاسی نمی یابد و زنان روشنفکر ما، چه دینی و چه غیردینی،  از گسترده ترین شکل ارتباطات عامه ی زنان که در جامعه ی ما همین مجالس زنانه است غافلند، نسبت به ظرفیتهای آن بی توجهند و در این شبکه ی عظیم اجتماعی که از دیرباز در جامعه وجود داشته است و نفش موثری در اجتماعی شدن زنان ایفا کرده است، حضور ندارند.
این شرایط را با مصر مقایسه می کنم. وقتی از مصر صحبت می کنیم طبیعتا اولین جریانی که در حوزه اسلامی به ذهن می رسد، اخوان المسلمین است، به عنوان جریانی که بیش از هشتاد سال سابقه دارد، بسیار فعال است و به یک جریان بین المللی تبدیل شده است. اگر چگونگی شکل گیری اخوان المسلمین را در مصر با چگونگی شکل گیری سازمان های سیاسی در جامعه ایران مقایسه کنیم می توانیم  تفاوت های اساسی میان این دو بیابیم. در ایران شکل گیری سازمان های سیاسی اغلب به این ترتیب بوده است، عده ای از نخبگان فکری و سیاسی با دغدغه های مشترک دور هم جمع می شوند و تصمیم به یک کار جمعی می گیرند ، یک دوره فعالیت درونی انجام می دهند و پس از آن اعلام موجودیت بیرونی می کنند. غالبا شکل سازماندهی در ایران از بالا به پایین بوده است یعنی اول اعلام موجودیت می کنند و بعد به سراغ جامعه می روند. به نظر می رسد در مصر با تکیه بر مورد اخوان المسلمین، این روند معکوس بوده است. اگر شکل گیری اخوان المسلمین و فعالیت های حسن البنا را مورد مطالعه قرار دهیم می بینیم که وی کار جمعی را از  پایین، از جامعه، از محافل صوفیانه، انجمن های خیریه، قهوه خانه ها و مساجد شروع می کند و سپس در بالا، جریانی به نام اخوان المسلمین شکل می گیرد و اعلام موجودیت می کند. همین مکانیزم سازماندهی پایین به بالا را ما در برخی از جریانات زنان در مصر هم می بینیم. در اینجا می خواهم به جریانی اشاره کنم که تحت عنوان «جنبش مساجد» شناخته شده است و از  نظر اجتماعی بسیار موفق عمل کرده است. این جریان  که در سال های شصت میلادی حول مساجد محلی شکل گرفت و متاثر از جریان اصلاح دینی بود، مستقل از اخوان المسلمین است و نوع دینداری اش هم واجد شاخص هایی است از آنچه دینداری «زنانه»  نامیدیم. شناخت من نسبت به این جریان از طریق کتابیست تحت عنوان "سیاست پارسایی[1]" از انسانشناس و نویسنده ی چپ پاکستانی به نام صبا محمود. این کتاب محصول یک تحقیق میدانی در قاهره بین سالهای 1995 تا 1997  در خصوص زنانیست که در جنبش مساجد فعالیت داشتند و ورودشان به اجتماع از خلال تعلق دینیشان ممکن گردید. بر اساس یافته های این کتاب، زنان جنبش مساجد، کار خود را با نقد دینداری موجود شروع کردند: یکی نقد دینداری شیوخ الازهر که سنتی بودند و دینداری ای بسته و محافظه کارانه را نمایندگی می کردند و دیگری به قول خود این زنان، نقد دینداری لیبرال. آنها منتقد اسلامی بودند که به مجموعه ای از عقاید انتزاعی تقلیل یافته بود و در زندگی روزمره هیچ نقشی نداشت. از نظر آنها هدف، تبدیل اعتقادات به اخلاقیات و رفتارها بود. تبدیل ایده ها به ابیتوس یا عادتواره ها. به آنچه وبر اتیک یا اتوس می خواند یا ابن خلدون، "ملکه وجود". به عنوان مثال توضیحی که آنها از «روزه» می دهند از توجیهاتی که دینداری محافظه کار یا دینداری مدرن شده به زعم آنان ارائه می داد متفاوت بود. از نظر آنان قرائت سیاسی از اسلام، روزه را از موضع هویت جمعی و تاثیر سیاسی اش توضیح می دهد، زنان مدرن، روزه را به عنوان یک «فولکلور اسلامی»، و دینداری سنتی آن را یک «واجب شرعی» قلمداد می کند. اما زنان جنبش مساجد معتقدند که روزه برای ما درس فردگرایی دینی است و ما را با آموزه هایی چون "صبر"، "زهد" و "توکل" آشنا می سازد. این زنان، که گرایشات مختلف طبقاتی در آن حضور داشتند، فعالیت خود را با تشکیل جلسات دینی در خانه ها آغاز کردند و سپس این جلسات به مساجد منتقل شد و در مساجد در سه وجه مشغول به فعالیت شدند: نخست اموزش دینی. سپس خدمات اجتماعی به فقرا و در نهایت درمان. اینها به عنوان داعی شناخته شدند و توانستند در متن مردم نفوذ کنند. در 1996 دولت مصر سی هزار مسجد را ملی کرد و زنان داعی را مجبور کرد دو سال در وزارت مربوط به امور دینی درس بخوانند. در زمانیکه مردم علمای دینی را دولتی می دانستند و کمتر به سراغشان می رفتند، این زنان به عنوان نمایندگان اسلام شناخته شدند و فعالیتهایشان با استقبال بسیاری روبرو شد.
فارغ از ارزیابی این جریان از نظر سیاسی و اعتقادی، اشاره ی من صرفا به عنوان یک نمونه ی موفق جریان زنان است که هم از نظر اعتقادی و هم از نظر اجتماعی حضور فعال و موثری داشته اند. در زمینه ی فکری، بحث قضاوت، امامت، اجتهاد زنان را مطرح کرده اند و از نظر اجتماعی با استفاده از ظرفیت های موجود،جریانی گسترده و اجتماعی در ربط مستقیم با حیات اجتماعی زنان در مصر بوجود آورده اند و مطالبات خود را در همه عرصه ها پیش بردند.
جمعبندی می کنم: زنان نوگرای دینی که در حوزه ی زنان فعالیت می کنند، در دو حوزه نیازمند حضور جدی تر هستند: نخست حوزه ی دین و به تعبیر شریعتی " استخراج و پالایش منابع فرهنگی" و سپس جامعه. بدون پیوستن با زیست اجتماعی عامه ی زنان و حضور در اشکال سنتی تجمعات آنان، جریان روشنفکری خود را از مهمترین منبع تغذیه و حیاتش که عامه ی مردم باشند محروم خواهد ساخت و  آسیب پذیر میماند.


[1]Saba Mahmood., Politique de la piété. Le féminisme à l'épreuve du renouveau islamique, La Découverte, coll. « textes à l'appui », 2009, 311 p.,  
نام اثر به زبان انگلیسی
Politics of Piety: The Islamic Revival and the Feminist Subject