Sunday 17 April 2011

جامعه شناسی امید


مصاحبه

* خانم دکتر، گرایش جامعه شناسی امید، اخیرا در ایران مطرح شده و کم و بیش درباره اش صحبت می شود. لطفا در باره ی این گرایش و زمینه های شکل گیری اش توضیحاتی بدهید .
آشنایی من با این "گرایش" از طریق کتاب "جامعه شناسی امیدواری" اثر هانری دروش بود که مطالعه اش در آن زمان برایم  تکان دهنده بود. در این کتاب دروش به مطالعه ی جریانات اتوپیایی، موعود گرا و هزاره گرا می پردازد. او جامعه شناس نه ادیان رسمی و نهادینه که دین های در حاشیه است. به تعبیر خودش، ادیان قاچاقی، جریاناتی که در حاشیه ی نهاد رسمی حضور دارند و حامل تخیل فعالی هستند که نظم موجود را به چالش می کشد. از نظر وی این جریانات در میانه ی دولت و کلیسایی که هر گونه امید را زندانی نظم موجود می کنند، چشم انداز و افق جدیدی را می گشایند. در نتیجه امیدواری، همواره معترض نظم موجود و منتقد واقعیت است.این کتاب مرا به یاد کتاب شریعتی، " انتظار مذهب اعتراض" می انداخت و نگاه مرا به انتظار تغییر داد. جامعه شناسی امیدواری در نتیجه، یکی از سرفصل های جامعه شناسی تخیل است که در برابر سنت پوزیتیویستی در جامعه شناسی مطرح شده است.

* اگر از دوگانه ی یاس و امید صحبت کنیم و فهم یکی را مبتنی بر فهم دیگری بدانیم، یاس اجتماعی از جانب جامعه شناسی امید چگونه تعریف می شود ؟
شناخت واقعیت اجتماعی بنا به تعریف، نمی تواند حامل امید باشد. واقعیت، اغلب ناامید کننده است یا لااقل بسیار از امیدهای ما فاصله دارد. جامعه شناسی امیدواری به نوعی به پتانسیل امید در متن این واقعیت نومید می پردازد.

* به نظر شما چه عواملی باعث ایجاد یاس اجتماعی می  شود؟ تنها اتوپی می تواند در مقابل یاس مقاومت کند؟
چه عواملی باعث ایجاد یاس می شود؟ واقعیت و ناتوانی در تغییر آن. آن چه در زبان عامه با "همینه که هست" نام گذاری می شود. "همینه که هست"، این هست را، این واقعیت موجود که چون تخته سنگی بر آرزو و اراده ی ما اگر نگوییم آوار شده اما سنگینی می کند، اجتناب ناپذیر و لایتغیر می نمایاند و ناتوانی در تغییر، همواره حامل یاس است. زمانیکه احساس کنیم نمی توانیم این واقعیت را تغییر دهیم، زمانی که تسلیم جبر واقعیت می شویم ،زمانی که واقعیت را می پذیریم و احساس می کنیم جز سازش با آن دیگر کاری از ما ساخته نیست. در برابر سهمگینی جبر این واقعیت فردی یا اجتماعی، یا از تغییر واقعیت موجود دل می کنیم و سر می سپاریم به مدیریت آن یا با استمداد از "تجربه های همه تلخ"، دل به زیبایی کوچک، می سپاریم (کوچک زیباست) و دل خوش می کنیم به تغییر نقش و نگار آن. این واقع گرایی ناشی از سن است، ناشی از تجربه ی داد و ستد با واقعیت. از این روست که در جوانی جسوریم و ایدئالیست، آرمان گرا و اراده گرا و در سن کمال و "پختگی"، به تعبیر رایج، "سنجیده" عمل می کنیم، واقع گرا می شویم، احتیاط می کنیم و کارمان می شود محافظت از داشتن هایمان. در نتیجه  اگر باور کنیم که در این کوچک های زیبا، در این عمل در چارچوب امکانات، زیبایی هست، ترس هم هست. ترس از دست دادن آنچه که داریم، ترس از بدتر کردن... مثل رفتار بچه ی کتک خورده ای که تن داده به خشونت خانواده و می کوشد وضع را از این که هست خراب تر نکند. اتوپی، امید، انتظار... نارنجکهایی عمل نکرده در صخره ی واقعیت موجودند. اینها تخیل ما را در برابر عقلانیتی که به احتیاط می خواند، فعال می کنند. اینها به تعبیر شریعتی، "مذهب اعتراض" اند و در نتیجه می توانند موتور تغییر و تحول باشند. نقل پوپر را بارها از زبان سیاستمداران واقع بین و روشنفکران مارگزیده  شنیده ایم که انسان هر بار که خواسته است بهشتی در زمین بسازد، جهنمی برپا کرده است، و اینکه ما باید واقعیت کمال نیافتگی جهان را بپذیریم اما در برابر این واقعیتی که مدام فتوحاتش را به رخ ما می کشد، جز به نیروی خلاق اتوپی چگونه می توان ایستاد؟ اینجاست که  به تعبیر دروش، باید "اتوپیا را به پیشداوری ترجیح" داد.

* آیا این نیروی خلاق اتوپی، واقعیت گریزی نیست ؟ فکر نمی کنید خود ایده آل و اتوپیا گرایی می تواند به یاس دامن بزند ( با استناد به وقایع تاریخی به خصوص انقلاب ها ) ؟
گریز از واقعیت نیست، نقد واقعیت در جهت تغییر آن است. بله. تحقق اتوپی اگر به کابوس بیانجامد، می تواند در عکس العمل به یاس دامن بزند اما از این تجربه یا احتمال نمی توان پذیرش واقعیت و نظم موجود را نتیجه گرفت. محتومیت واقعیت به همان اندازه می تواند حامل یاس باشد. این درست است که اتوپیای آزادی به دهشت نئولیبرالیسم بدل شد و اتوپیای برابری به کولاک ها انجامید  و شهر خدای کالون، ژنو را به جامعه ی ترور بدل کرد اما این شکست ها از منظری دیگر می توانند پیروزی قلمداد شوند و مرز میان پیروزی و شکست بسیار شکننده تر از آنست که فکر می کنیم. آنچه در این تجربه ها محکوم است، رویای اتوپیایی نیست بلکه خشونت اقتدارگرانه است که در هر حال- چه در خدمت یک اتوپیا باشد و چه در خدمت منافع یک طبقه-  به فاجعه می انجامد. به قول چامسکی اگر تصور کنیم که هیچ امیدی وجود ندارد، ضمانت کرده ایم که هیچ امیدی نخواهد بود اما اگر تصور کنیم که فرصت هایی برای تغییر هست این امکان وجود دارد که بتوانیم در ساختن دنیایی بهتر مشارکت کنیم. بحث من این است که درست از زمانی که" امکانی برای تغییر" متصور می شویم رویای اتوپیایی دوباره جان می گیرد و دیگر نمی تواند به  زیبایی کوچک بسنده کند.  در نتیجه می توان هم صدا با دروش پرسید که شکست تاریخی جریانات اتوپیایی  آیا نشان دهنده ی تکوین آنچه از منظری دیگر پیروزی به نظر می رسد نیست؟ از نظر وی، همه چیز مثل سفرهای اکتشافی ی عهد رنسانس پیش می رود. کشتی ها به جستجوی مکان بهشت گمشده، سفر خود را آغاز میکردند. طبیعتا پس از مدتها دریا نوردی، بهشت گمشده  را پیدا نمی کردند. در نتیجه، ناکام می ماندند، پس شکست خورده بودند. در مسیر بازگشت، بر کرانه ی سرزمین ناشناخته ی کناره می گرفتند و سرزمین جدیدی را کشف می کردند، قاره ای را. پس پیروز شده بودند. این پیروزی اما به دلیل پروژه ای بود که از هم آغاز محکوم به شکست بود.

* شرایط جامعه ی ایران را بر اساس دوگانه ی یاس و امید چگونه ارزیابی می کنید ؟
من به این دوگانه ها اعتقاد ندارم. این دوگانه ها ابزارهای مفهومی ما در تحلیل شرایط هستند اما در متن واقعیت، این دوگانه ها در هم تنیده تر از آنند که فکر می کنیم. اگر امیدی نباشد، یاس معنایی ندارد، اگر امیدی نباشد، واقعیت محتوم است و به ناچار بدان سر می سپاریم. در توصیف واقعیت جامعه ی ما از اصطلاحاتی چون بحران، جدال، گذار و ...استفاده می کنند. از افول ارزشهای اخلاقی، فروپاشی نظم اجتماعی، اینها همه نومید کننده است با این حال در متن این یاس اجتماعی، تخیل خلاق می تواند مولد واقعیتی نو باشد، واقعیت جدیدی که در حال تکوین است. از این روست که هانری دروش از امیدواری نام می برد. امیدواری به معنای امیدی که تکذیب نمی شود، مخالف ندارد، در برابرش چیزی نیست، از دوگانه ی یاس و امید فراتر می رود. امیدواری به معنای تخیل خلاقی که رو به آینده دارد. این تخیل را نباید با توهم یکی گرفت. این تخیل، همواره سازنده ی واقعیت آینده است.